حاج قاسم سلیمانی
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

بی‌قراری (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۱۲)

 مسجد جامع پاتوقِ ثابتم بود. یادم نمی‌آمد کِی ناهار و شام می‌خوردم. دیگر سازمان آب نمی‌رفتم به اسم اعتصاب، از رفتن سرِ کار خودداری می‌کردم.

حاج قاسم سلیمانی
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

تغییر (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۹)

 سال۵۶ کم‌کم سر و صداهایی از خارجِ کرمان به گوش می‌رسید. تقریباً همه از درگیری‌های قم و تبریز آگاهی پیدا کرده بودند. نیمه‌های سال ۵۶

حاج قاسم سلیمانی
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

جاذبه (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۸)

 اوایل سال ۵۶ برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم. پس از قریب بیست ساعت اتوبوس به مشهد رسید. اتاقی در یک

حاج قاسم در جوانی
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

سمت درست (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۷)

 اولین بار که کلمه‌ای بر علیه شاه شنیدم، در سالِ ۵۳ بود. در سالن غذاخوری با علی یزدان‌پناه مشغول صحبت بودیم. چهارم آبانِ ۵۳ بود،

حاج قاسم و پدرشان
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

مشکل گشا (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۵)

 شبهای جمعه، من قصه مشکل‌گشا را برای خانه خودمان و دیگر همسایه‌های اقوام می‌خواندم. بعضی‌ها بعد از تمام شدن قصه، نخودچی کشمش و برخی‌ها که

حاج قاسم در حال خواندن قرآن یا دعا
کتاب از چیزی نمی‌ترسیدم

معلّم اول (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۳)

 تعطیلی مدرسه و دریافت کارنامه قبولیِ ۱۳ برایم اهمیت نداشت. آنچه مهم بود تَرکه‌های خوابیده در جو بود. هر صبح که چشممان به این می‌افتاد