
بیقراری (از چیزی نمیترسیدم: قسمت ۱۲)
مسجد جامع پاتوقِ ثابتم بود. یادم نمیآمد کِی ناهار و شام میخوردم. دیگر سازمان آب نمیرفتم به اسم اعتصاب، از رفتن سرِ کار خودداری میکردم.

مسجد جامع پاتوقِ ثابتم بود. یادم نمیآمد کِی ناهار و شام میخوردم. دیگر سازمان آب نمیرفتم به اسم اعتصاب، از رفتن سرِ کار خودداری میکردم.

من و دوستانم که حالا علیجان و عبدالله هم به آن اضافه شده بودند، بیمحابا حرف میزدیم. صبح، اعلام تجمع در مسجد جامع شهر شد.

فرصتی شد. مجدداً به اتفاق احمد سری به دِه زدم. نوروز ۵۷ نزدیک بود. برای مدتی در دِه ماندم. اگرچه مرخصیام از سازمان آب یک

سال۵۶ کمکم سر و صداهایی از خارجِ کرمان به گوش میرسید. تقریباً همه از درگیریهای قم و تبریز آگاهی پیدا کرده بودند. نیمههای سال ۵۶

اوایل سال ۵۶ برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم. پس از قریب بیست ساعت اتوبوس به مشهد رسید. اتاقی در یک

اولین بار که کلمهای بر علیه شاه شنیدم، در سالِ ۵۳ بود. در سالن غذاخوری با علی یزدانپناه مشغول صحبت بودیم. چهارم آبانِ ۵۳ بود،

نه ماه از آمدنم میگذشت. حالا دیگر آن نوجوان سیاه سوخته ضعیف نبودم. آبی در پوستم دویده بود و نشاط جوانی را در خودم احساس

شبهای جمعه، من قصه مشکلگشا را برای خانه خودمان و دیگر همسایههای اقوام میخواندم. بعضیها بعد از تمام شدن قصه، نخودچی کشمش و برخیها که

بچه بودم، مادربزرگم در خانه ما فوت کرد. زنِ بسیار متدیّن، زیبا و بالابلندی بود. صدای ضجّه مادر و خاله صُغرایم را که در همان

تعطیلی مدرسه و دریافت کارنامه قبولیِ ۱۳ برایم اهمیت نداشت. آنچه مهم بود تَرکههای خوابیده در جو بود. هر صبح که چشممان به این میافتاد