زبانه‌های سنگین (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۱۰)

حاج قاسم ایستاده از سمت چپ نفر پنجم

 فرصتی شد. مجدداً به اتفاق احمد سری به دِه زدم. نوروز ۵۷ نزدیک بود. برای مدتی در دِه ماندم. اگرچه مرخصی‌ام از سازمان آب یک هفته بود، اما دیگر حال کار کردن نداشتم. دَه روز ماندم.
پدر و مادرم از اینکه من “کارمند دولت” بودم، خوشحال بودند؛ البته فرق کارمند و کارگر را خیلی نمی‌دانستند. همین که من جزو چند نفری بودم که از دِهمان، حقوق بگیرِ دولت بودیم، خیلی اهمیت داشت.
اما در دلم غوغای دیگری بود. حالا رادیو بی‌بی‌سی آشنای هر انقلابیِ ضدّ شاهی شده بود. هر شب به اتفاق برادر بزرگم که حالا متعصب‌تر از من در مسائل دینی بود، به رادیو بی‌بی‌سی گوش می‌دادیم.
اگر چه بی‌بی‌سی با بزرگ‌نمایی خاصی و با آب و تاب حوادث روزانه شهرها و تهران را گزارش می‌کرد، اما هنوز سیطره نظام شاه قوی بود.
بچه‌های هم سن و سال من، بدون استثنا به جز چند نفری که وابسته به کدخدا بودند، که عموماً فرزندان طبقه پایین بودند، همه روحیه انقلابی داشتند. دِه یکپارچه انقلابی بود. پدر و مادرم از وضع ما چندان اطلاع دقیقی نداشتند.

حاج قاسم در روستای قنات ملک

 به کرمان برگشتم. شور انقلاب در شهر بیشتر از گذشته بود. یک ماهی به سازمان آب برگشتم؛ اما دیگر حالِ رفتن به سازمان را نداشتم.
اتاقی را در خانه‌ای که سه مستاجرِ دیگر هم داشت به اتفاق احمد و دو برادرمان کرایه کردیم. ما چهار نفر در یک اتاق که هم اتاق خوابمان بود و هم انبار، هم آشپزخانه و همه چیز.
ما بودیم با مهمانان همشهری که روزانه مهمان سفره ساده ما می‌شدند که عموماً نان ماست یا تخم مرغ یا نان و حلوا بود. بعضی وقت‌ها هم از سوغاتی‌های مادرمان که یا پِست بود یا مقداری قورمه و آجیلات، از آنها پذیرایی می‌کردیم.
در حیات خانه اجاره‌ای ما خانواده‌ای با چندین فرزند که عموماً هم دختران کوچکی بودند، اتاق دیگری را اجاره داشت. بچه‌های کوچک آنها ظهرها شریک نان و ماست ما بودند.
ما هم سخاوتمندانه، البته احمد بیشتر از من، از سهم خودمان با همان کاسه ماست که نان داخل آن تریت شده بود، به دهان آنها می‌کردیم. بعضی وقت‌ها هم خودمان سیر نمی‌شدیم، لبان و صورت آنها را ماستی می‌کردیم! مادرشان می‌آمد و دعای خیر می‌کرد که بچه ما را غذا داده‌اید.

حاج قاسم نفر سمت راست

 حالا پاتوق من از تکیه فاطمیه به مسجد جامع منتقل شد، اغلب وقت‌ها عموماً در مسجد جامع بودم. باشگاه ورزشی ترک نمی‌شد. این روزها بیشتر باشگاه جهان پیش حاج ماشاالله می‌رفتم.
رفقای جدیدی هم مثل عطا و حاج عباس زنگی‌آبادی پیدا کردم. البته حاج عباس را آنجا می‌دیدم. هیکل درشت او که سنگ می‌گرفت همه را مجذوب خود می‌کرد.
بعضی وقت‌ها سری به باشگاه عطا می‌زدم که خودِ عطا، صاحب باشگاه، از پهلوان‌های کرمان محسوب می‌شد. ادب و احترام به بزرگتر و ورزش، موجب شده بود مورد احترام هر دوی آنها باشم. یعنی حاج ماشاالله و عطایی.
کم کم تظاهرات در شهر شکل گرفت. دیگر نام امام و شناخت او منحصر به چند نفر نبود. یک عالمه انسان او را می‌شناختند و خواهان او بودند. حجم انقلابی‌های کرمان آنقدر بود که می‌توان گفت کرمان محوریتِ اساسی در انقلاب داشت.

 حالا مسجد جامع و مسجد مَلِک، محل اصلی تجمع انقلابی‌ها بود. قبل از آن، مسجد قائم به دلیل وجود آیت‌الله حقیقی چنین بود؛ اما اکنون مسجد جامع به دلیل پیش نمازی و محوریت آیت الله صالحی، محور عمده تحرکات بود؛ پیرمرد نورانیِ کوتاه قدی که در حال کهولت سن بود، اما به شدّت مورد احترام و توجه عمده مردم کرمان.
بعد از ظهرها همه جمع می‌شدند. اخبار به طور غیر سازمانی رد و بدل می‌شد. از تهران تا قم و شیراز، همه از اطراف خبر داشتند و اخبار را به هم منتقل می‌کردند. اولین تظاهرات کرمان که روحانیت در صف اوّلش قرار داشت، شروع شد. آیت‌الله نجفی که در مسجد امام زمان(عج) پیش نماز بود، جلودار بود؛ مابقی روحانیت همراهِ او، و مردم پشت سر روحانیت.
شعارها ابتدائاً حول زندانیان سیاسی و آزادی آنان بود. کم کم رنگ و بوی ضد شاه گرفت. اما همانند یک شعله کوچکِ آتش که تبدیل به زبانه‌های سنگین می‌شود، فریاد “مرگ بر شاه” در سطح شهر پیچاند.
ارتش که آن وقت مرکز آموزشِ ۰۵ را داشت و در زمان سربازیِ برادرم چند بار به آنجا رفته بودم، دژبان، شهربانی، آگاهی، ساواک همگی فعال بودند؛ اما موج، بسیار بزرگتر از توان آنها بود.
گرفتن یکی دو نفر و چند و حتی هزار نفر، اثری بر این موج نمی‌گذاشت. اصلاً این اعداد چیزی نبود که بخواهد بر این موج سهمگین و عمیقِ توفنده اثر بگذارد.

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *