سال۵۶ کمکم سر و صداهایی از خارجِ کرمان به گوش میرسید. تقریباً همه از درگیریهای قم و تبریز آگاهی پیدا کرده بودند.
نیمههای سال ۵۶ تعدادی از زندانیهای کرمان آزاد شدند؛ از جمله آقای حجتی و مُشارزادهها که دو برادر بودند و یکی از آنها از اعضای مرکزی سازمان مجاهدین بود.
کرمان در حال تغییر وضعیت بود. در شهر آرامِ کرمان، حالا روزانه صداهای بلندِ اعتراضِ صدها نفر برضدّ شاه به گوش میرسید.
حالا دیگر هر شش نفرِ ما انقلابی و ضدّ شاه و طرفدار خمینی بودیم: احمد، علی، من، بهرام و دو تا برادران سهراب و محمود که نوجوان بودند.

من بهدلیل عدم تجربه و نشاط جوانی و روحیه ورزشی و سلحشوریِ عشایری که ذاتی من بود، بی پروا حرف میزدم و از شاه و خانواده او بد میگفتم.
شبها تا صبح، به اتفاق برادری به نام واعظی (که اوایل وارد سپاه شد، بعد نفهمیدم چی شد) احمد و تعدادی از جوانهای کرمان بر دیوارها شعارنویسی میکردیم. عمده شعارها “مرگ بر شاه” و “درود بر خمینی” بود.
اواخر سالِ ۵۶ بود. مدتها امتحان برای گواهینامه رانندگی میدادم. قبول شده بودم. به مرکز راهنمایی و رانندگی برای گرفتن گواهینامه خود مراجعه کردم.
افسری بود به نام آذرینسب؛ گفت: “بیا تو اتفاقاً گواهینامهت رو خمینی امضا کرده! آماده است تحویل بگیری!” من از طعنه او خیلی متوجه چیزی نشدم.

مرا به داخل اتاقی هدایت کردند. دو نفر درجهدارِ دیگر هم وارد شدند و شروع به دادنِ فحشهای رکیک کردند. من در محاصره آنها قرار داشتم و هیچ راه گریزی نبود.
آنها با سیلی و لگد و ناسزای غیر قابل بیان میگفتند: “تو شبها میروی دیوار نویسی میکنی؟!” آنقدر مرا زدند که بی حال روی زمین افتادم. از بینی و صورتم خون جاری بود.
یکی از آنها با پوتین روی شکمم ایستاد و آن چنان ضربهای به شکمم زد که احساس کردم همه احشای درونم نابود شد. بهرغم ورزشکار بودن و تمرینات سختی که در ورزشِ کاراته و زورخانه میکردم، توانم تمام شد و بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم، درِ اتاق بسته بود و من محبوس در آن بودم. چون محلّ اداره آگاهی و راهنمایی رانندگی در یک مکان و در مقابل هتلی بود که در آن، سابق کار میکردم، آنها مرا به خوبی میشناختند و مرا به نام شاگرد “حاج محمد” میشناختند.
یکی از درجهدارها به حاج محمد و حاجی کارنما که لوازم یدکی فروشی داشت و مرا به خوبی میشناخت، خبر داد. از داخل اتاق صدای حاج محمد و حاجی کارنما را میشنیدم که به افسرِ آگاهی میگفتند: “این یک کارگر ساده و بدبخته.
اصلاً این چیزها رو نمیدونه!” و چند توهین هم به من کردند: “فرض کنید غلط کرده باشه. از روی نفهمیه!” با هر ترفندی بود بعدِ نصف روز، قبل از اینکه مرا تحویل ساواک بدهند، از آگاهی خارج کردند.

با بدنی کاملاً لِه شده، دستهایم را گرفتند تا توانستم از خیابان عبور کنم. مرا به هتل نزد حاج محمد بردند. شربت آوردند. کمی حالم بهتر شد.
حاج محمد مرا بوسید. مرا با کلمه “پسرم” صدا کرد. خیلی درِ گوشی به من گفت: “اگه بار دیگه گیرِ اینها بیفتی، به تو رحم نخواهند کرد.” اصرار کرد پیش او برگردم. تشکر کردم و از هتل خارج شدم و به خانه که محل ما پنج نفر بود رفتم.
سه روز از شدت درد تکان نمیتوانستم بخورم؛ اما انرژی جدیدی در خود احساس میکردم. ترس از کتک خوردن و شکنجه فروریخته بود. فکر میکردم هر چه باید بشود. شد!
این حادثه به نحوی در من اثر کرد که انگار مثل خالکوبیای بود که در دوران بچگی با برگ پودنه خال کوچکی پشت دستهای خود میکوبیدم. با هر ضربه و لگدی کلمه “خمینی”، در عمق وجود من حک شده بود.





