جاذبه (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۸)

حاج قاسم سلیمانی

 اوایل سال ۵۶ برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم. پس از قریب بیست ساعت اتوبوس به مشهد رسید. اتاقی در یک مسافرخانه نزدیک حرم گرفتم.
پس از زیارت به دنبال باشگاه ورزشی می‌گشتم. چشمم به یک زورخانه در نزدیکیِ حرم افتاد. حالا دیگر هم خوب میل می‌گرفتم و هم کَبّاده می‌زدم و هم بیش از هفتاد مرتبه شنا می‌رفتم.
تعدادی مرد میانسال و چند جوان مشغول ورزش بودند. بازوهای برهنه‌ام وسینه‌ای پهن در سنّ جوانی حاکی از ورزشکار بودنم بود. یک جوانِ خوش‌تیپی که آقا سید جواد صدایش می‌کردند، تعارفم کرد.
با یک لُنگِ ورزشی وارد گود شدم. از میان‌‌دار اجازه گرفتم، تعدادی شنا رفتم، میل گرفتم. بعد آمدم سنگ زدم. از نگاه سیدجواد معلوم بود توجهش را جلب کرده‌ام.
پس از اِتمام ورزش و اجازه مجدّد از میان‌دار، از گود خارج شدم. اصول ورود و خروج به گود را از مرحوم عطایی و حاج ماشاالله جهانی به خوبی یاد گرفته بودم که نهایت ادبِ ورزشکار است.

تصویر بارز شده: حاج قاسم در نوجوانی

 اساساً ورزش تاثیر زیادی بر اخلاق دینی من داشت و یکی از مهمترین عواملی که مانع مهمی در کشیده نشدنم به مفاسد اخلاقی بود به رغم جوان بودن، ورزش بود؛ خصوصاً ورزش باستانی که پایه و اصولِ اخلاقی و دینی دارد.
سیدجواد، جوان مشهدی، از من سوال کرد: “بچه کجایی؟” گفتم “بچه کرمان.” اسمم را سوال کرد. به او گفتم. گفت: “چند روز مشهد هستی؟” گفتم: “یک هفته.”
اصرار کرد در این یک هفته، هر عصر به باشگاه آنان بروم. حرم امام رضا(ع) جاذبه عجیبی داشت. شبها تا دیر وقت در حرم بودم.

حاج قاسم در حرم امام رضا(ع)

 روز بعد، ساعت چهار بعد از ظهر به باشگاه رفتم. این بار همراه سید جواد جوان دیگری که او را حسن صدا می‌زدند، آمده بود. بعد از گود زورخانه، سیدجواد و دوستش حسن مرا به گوشه‌ای بردند.
تصور این بود که می‌خواهند کسی دیگر را بزنند که طرح دوستی با من ریخته‌اند. بدن آنها حالت ورزشکاری نداشت؛ اما خوب میل می‌زدند و شنا می‌رفتند. معلوم بود حسن تازه پایش به زورخانه باز شده بود؛ چون بیست تا شنا که می‌رفت دیگر روی تخته می‌خوابید.
سه تایی روی یکی از میزهای ورزشی نشستیم. سیدجواد سوال کرد: “تا حالا نام دکتر علی شریعتی رو شنیده‌ای؟” گفتم: “نه کیه مگه؟” سید، برخلاف حاج محمد، بدون واهمه خاصی، توضیح داد: “شریعتی معلّمه و چند کتاب نوشته او ضدّ شاهه.” دیگر کلمه “ضد شاه” برایم چیز تعجب‌آوری نبود.

حاج قاسم در حال خواندن نماز در حرم

 ظاهراً احساس انعطاف در من کرد. این بار دوستش حسن به سخن آمد. سوال کرد: “آیت الله خمینی رو می‌شناسی؟” گفتم: “نه.” گفت: “تو مُقلّدِ کی هستی؟” گفتم: “مُقلّد چیه؟” و هر دو به هم نگاه کردند. از پیگیریِ سوال خود صرف‌نظر کردند.
دوباره سوال کردند: “تا حالا اصلاً نام خمینی رو شنیده‌ای؟” گفتم: “نه.” سید و دوستش توضیح مفصّلی پیرامون مردی دادند که او را به نام آیت‌الله خمینی معرفی می‌کردند.
بعد، نگاه عمیقی به اطراف کرد و از زیر پیراهنش عکسی را درآورد. عکس را در برابرِ چشمانم قرارداد: عکس یک مرد روحانیِ میان سال که عینک بر چشم، مشغول مطالعه بود و زیر آن نوشته بود: “آیت الله العظمی سید روح‌الله خمینی”
از من سوال کرد: “می‌خوای این عکس رو به تو بِدم؟” به سرعت جواب دادم: “بله می خوام.” حسن، دوست سید جواد گفت: “نباید این عکس رو کسی ببینه؛ وگرنه ساواک (که حالا دیگر برایم کاملاً اسم آشنایی بود) تو رو دستگیر می‌کنه.”
عکس را گرفتم و در زیر پیراهنم پنهان کردم. خداحافظی کردم و از آنها جدا شدم. “شریعتی و خمینی” دو نام جدیدی بود که می‌شنیدم.
برایم سوال بود که چطور آن دو جوان تهرانیِ سرامیک کار در طول آن شش ماه که با آنها کار می‌کردم و دوست صمیمی بودیم و این همه برضدِّ شاه با من حرف زدند، اسمی از این دو نفر نبردند؟

امام خمینی (ره) در حال خواندن قرآن

 وارد مسافرخانه شدم. عکس را از زیرِ پیراهنم بیرون آوردم. ساعت‌ها در او نگریستم. دیگر باشگاه نرفتم. روز چهارم، رفتم ترمینال مسافربری و بلیت کرمان گرفتم.
در حالی که عکس سیاه و سفیدی که حالا به شدّت به او علاقه‌مند شده بودم را در زیر پیراهن خود که چسبیده به قلبم بود، پنهان کرده بودم. احساس می‌کردم حامل یک شیء بسیار ارزشمندم.
به محض ورود به کرمان، به علی یزدان پناه نشان دادم. گفت: “این عکس آقای خمینی است.” با تعجب سوال کرد: “از کجا آوردی؟! اگر تو رو با این عکس بگیرند، پدرت رو درمیارند یا می‌کُشندِت.”
جرئت و شجاعت عجیبی در وجودم احساس می‌کردم. ساواک را حریف کاراته خود فرض می‌کردم که به سرعت او را نقشِ زمین می‌کنم!
آنقدر وجودم مملو از نشاط جوانی بود که ترسی از چیزی نداشتم. حالا من یک “انقلابیِ دوآتیشه” شدیدتر از علی یزدان پناه بودم و بدون ترس از اَحَدی بی‌محابا حرف می‌زدم.
…عکس خمینی آینه روزانه من بود. روزی چند بار به عکس او می‌نگریستم. انگار زنده در کنارم بود و من جَنب او که مشغول خواندن قرآن است، نشسته بودم. او بخشی از وجودم شده بود.

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *