ازچیزی نمی‌ترسیدم (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۶)

سمت راست شهید احمد سلیمانی سمت چپ شهید حاج قاسم سلیمانی

 نه ماه از آمدنم می‌گذشت. حالا دیگر آن نوجوان سیاه سوخته ضعیف نبودم. آبی در پوستم دویده بود و نشاط جوانی را در خودم احساس می‌کردم به اتفاق تاجعلی کت و شلواری خریدم. رنگش کرم خیلی زیبا بود. مجموعه لباس‌ها و کفش روی هم به صد تومان نرسید. پیراهن قرمز قشنگی را دو تومان خریدم.
خیلی دلتنگ مادرم بودم شاید در طول این نه ماه دهها بار به یاد او گریه کرده بودم. چمدانی پر از سوغاتی برای همه آنها خرید کردم و چهارتایی(من، احمد، تاجعلی و علیخان) با خرید بلیط و از گاراژ اتوتاج با ماشین مهدی‌پور به سمت ده حرکت کردیم. حال خیلی خوشی داشتیم. برف سنگینی باریده بود. همه جا سفیدپوش شده بود.
یاد سال گذشته افتادم که برف تا زیرِ شکم گوسفندها بود و من بدون ترس از گرگها که در فصل زمستان در کمین گوسفندان بودند به جنگل بادام‌های کوهی می‌رفتم. آن روزها یک چکمه لاستیکی پدرم برای زمستان خریده بود.

حاج قاسم به همراه جمعی از رزمندگان

 …از همان ابتداى کودکی، حالتی از نترسی داشتم. دَه سالم بود؛ تابستان بود و مدرسه تعطیل. فصل درو کردنِ ما قبل از طلوع صبح تا غروب آفتاب بود.پدرم یک گاوِ نرِ شاخ‌زنِ خطرناک داشت، که همه از او می‌ترسیدند. مرا سوار بر این گاو کرد که ببَرم به دِهِ دیگری که ۱۵ کیلومتر با خانه ما فاصله داشت و سرسبزتر بود و خانه عمه‌ام همان جا بود.
گاوِ مغرور حاضر به فرمانبری نبود و با سرِ خود به پاهای کوچک من می‌کوبید. من این بیابان را تنها سوار بر این حیوان خطرناک تا دِهِ عمه‌ام رفتم.
یک شب پدرم مرا با خودش برد سرِ خَرمَن‌ها در حاشیه رودخانه که فاصله زیادی با خانه ما داشت. شب گله گُرازها به خرمن‌ها حمله کردند. من و پدرم بالای درخت انجیری رفتیم.
یک گله گُراز وحشی به خرمن حمله کردند. پدرم هیاهو می‌کرد حیواناتِ وحشیِ مغرور اعتنایی به سر و صدای پدرم نمی‌کردند. در دل شب، بخشی از خرمن را خراب کردند و من و پدرم، بالای درخت انجیر، نظاره‌گر آنها بودیم.
…پدرم به‌رغم اینکه جسم ضعیفی داشت اما خیلی قوی بود و سرِ نترسی داشت. یک روز همین نترسی کار دستش داد: حبیب‌الله‌خانِ کدخدا به دِه آمد. آن روز برف باریده بود و مردان دِه همگی بَرِ آفتابی نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ما بچه‌ها هم برف‌بازی می‌کردیم. حبیب‌الله خان به هر یک از مردان دِه یک لولِ چند سانتی تریاک داد. فقط به مُرید‌محمد که در آن روز استفاده می‌کرد، نداد. پدرم خندید و این شعر را خواند: “عطای بزرگان، امت را به جایی می‌آورد که نیایند به کار.” کدخدا ناراحت شد و به پدرم تندی نمود.

حاج قاسم در میان هم‌ولایتی‌هایش

 به هر صورت، نزدیک بِزنجان ماشین خراب شد. مقداری پیاده رفتیم. بین راه، سوار جیپِ پهلوان شدیم. نزدیکی‌های غروب به دِه رسیدیم. همه هم‌سن و ‌سالهای‌ ما و حتی کوچکترها، احمد پسر خداکَرم، غلامعباس و علی محمدی به دیدن ما آمده بودند. لباس‌های نو و قشنگ و رنگ و روی سفید شده همه را تشویق به شهر می‌کرد.
مادرم با پدرم خیلی خوشحال بودند. مادرم جوجه خروسی کُشت و شام مفصلی را تدارک دید. سوغاتی‌ها را بین همه تقسیم کردم. دو خواهرم که خیلی برایم عزیز بودند، برای هر کدام چیزی آورده بودم. یک دستگاه دوربین لویتل هم خریده بودم. با بچه‌های دِهمان عکس گرفتم.
پدرم خیلی خوشحال بود. تندتند از کارم سوال می‌کرد: “بابا کارِت سخته؟ همکارات باهات خوبند؟” من هم جوابم مثبت بود.

حاج قاسم و پدر و مادرشان

 بعد از ده روز، مجدّداً هر سه ما برگشتیم؛ اما این برگشتن با سفر اول خیلی فرق داشت. دیگر از شهر وحشت نداشتم. احساس غربت نمی‌کردم. ماشین‌ها برایم عجیب نبودند.
پس از بازگشت، شروع به ورزش کردم. اول به گودِ زورخانه عطایی رفتم. بعد هم به زورخانه جهان. خدا رحمت کند آقای عطایی را؛ خودش هر عصر بود. به‌رغم اینکه هیکل ورزشکاری داشت، اما به دلیل پادرد ورزش نمی‌کرد.
همه از من بزرگتر بودند. در باشگاه جهان، ورزشکاری قوی هیکل بود که بعداً پس از انقلاب از دوستانم شد، به نام عباس زنگی‌آبادی. بیش از پنجاه تا سنگ می‌زد و صدتا شنا می‌رفت. رفیق دیگری داشتم به نام عطا؛ راننده تاکسی بود. اگر مچ دستت را می‌گرفت نمی‌توانستی خودت را از دست او رها کنی.
اولین کلاس کاراته در کرمان، برای اولین بار توسط مرحوم وزیری تاسیس شد. من جزو جوان‌هایی بودم که وارد شدم. سرجمع سی نفر بودیم. کمربندِ سبز را پشت سرگذاشتم. در بین این دو ورزش، هفته‌ای دو روز هم وزنه برداری و زیبایی اندام کار می‌کردم.
کم کم به فکر اجاره خانه افتادم. به‌اتفاق احمد و علی محمدی که حالا در هتل به من پیوسته بودند، یک اتاق از یک پیرزنی به نام آسیه در خیابان ناصریه آن روز (شهید باهنر امروز) ماهی دَه تومان اجاره کردیم.
ورزش و اعتقاد به ودیعه گذاشته دینی از پدر و مادرم، باعث شد به‌رغم شدت فساد در جامعه، اما به سمت فساد نروم.

نفر وسط حاج قاسم در نوجوانی هنگام ورزش زورخانه‌ای

 تابستان سال ۵۵ گاردان پارتی را به کرمان آوردند. قابل توجه است شاه در همه مراکز استانها، مراکز فسادی را برای گمراه کردن جوانان ایجاد کرده بود؛ اما در کرمان هیچ یک از این مراکز نتوانست شکل بگیرد.
آن روز همه خواننده‌ها و رقاصه‌های معروف (آقاسی، حمیرا، هایده، آزیتا) آمده بودند در یک زمینِ باز، در انتهای خیابان ابوحامد که در آن زمان به خیابان صمصام معروف بود. خیمه بسیار عظیمی برپا کرده بودند. مردم برای تماشا به آنجا می‌رفتند و خواننده‌ها و رقاصه‌ها برای آنها اجرای برنامه می‌کردند.
با دوستم فتحعلی که اهل جَواران بود و علی یزدانپناه، تصمیم به مقابله و خرابکاری گرفتیم. شب که همه مشغول تماشای اجرای برنامه‌ها در محل گاردن پارتی بودند، ۱۵۰ کِرمَکِ چرخ و موتور را کیم و همه را پنچر نمودیم و بی‌سر و صدا فرار کردیم!
در دوران نوجوانی، این نوع مبارزه با مفساد را با افتخار انجام می‌دادیم و هیچ ترسی از کسی هم نداشتیم. البته هنوز هیچ شناخت دقیقی از ساواک نداشتم؛ فقط از زبان حاج محمد بارها اسم ساواک و خوف از ساواک را شنیده و حس می‌کردم. اما از هیچ نمی‌ترسیدم.
تابستان بود. دوستم حسن، موتور ۷۵۰ سنگینی داشت. ما بر ترک او سوار می‌شدیم و او دیوانه‌وار خیابانها را طی می‌کرد. غرور جوانی، همراه با فنون کاراته و برجستگی بازوها، قدری باد در دماغم برای دعوا و کله‌گرفتن انداخته بود.

حاج قاسم فرمانده نیروی قدس

 محرم سال ۵۵ اولین درگیری با پلیس را تجربه کردم. روز عاشورا بود که معمولاً هر سال در این وقت به امامزاده سید حسین در جوپار می‌رفتیم.
آن روز مانده بودم؛ برای سرزدن به دوستم فتحعلی، به هتل کَسری آمده بودم. هوا گرم بود و هر دوی ما از پنجره ساختمان، پایین را نگاه می‌کردیم.
آن طرف خیابان، در مقابل ما، شهرداری و شهربانیِ کرمان بودند. دختر جوانی با سرِ برهنه و موهای کاملاً بلند در پیاده‌رو در حال حرکت بود که در آن روزها یک امر طبیعی بود.
در پیاده‌رو یک پاسبانِ شهربانی به او جسارتی کرد. این عمل زشتِ او در روز عاشورا برآشفته‌ام کرد. بدون توجه به عواقب آن، تصمیم به برخورد با او گرفتم.
پاسبان شهربانی به سمت دوستش رفت که پاسبان راهنمایی بود و در چهار‌راه جنبِ شهربانی مستقر بود. به سرعت با دوستم از پله‌های هتل پایین آمدم. آنقدر عصبانی بودم که عواقب این حمله برایم هیچ اهمیتی نداشت.
دو پلیس مشغول گفت‌وگو با هم شدند. برق‌آسا به آنها رسیدم. با چند ضربه کاراته او را نقش بر زمین کردم. خون از بینی‌هایش فَوَران زد.
پلیس راهنمایی سوت زد. چون نزدیک شهربانی بود، دو پاسبان به سمت ما دویدند با همان سرعت فرار کردم و به ساختمان هتل پناه بردم. زیر یکی از تخت‌ها دراز کشیدم.
تعداد زیادی پاسبان به هتل هجوم آوردند. قریبِ دو ساعت همه جا را گشتند؛ اما نتوانستند مرا پیدا کنند. بعد از هتل خارج شدم و به سمت خانه‌مان حرکت کردم. زدنِ پاسبان شهربانی مغرورم کرده بود. حالا دیگر از چیزی نمی‌ترسیدم.

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *