مشکل گشا (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۵)

حاج قاسم و پدرشان

 شبهای جمعه، من قصه مشکل‌گشا را برای خانه خودمان و دیگر همسایه‌های اقوام می‌خواندم. بعضی‌ها بعد از تمام شدن قصه، نخودچی کشمش و برخی‌ها که ندار بودند، مَفرِشو قند می‌آوردند. ما جیب خودمان را پر می‌کردیم و با جویدن قند‌ها لذت می‌بردیم.
تابستان در حال تمام شدن بود و خانه‌ها در حال جمع شدن برای بازگشت به گُمبه‌های خِشتی؛ لذا همه پشت سرِ هم روضه‌ها را می‌خواندند. ایل ما به سمت خانه‌های زمستان کوچ کرد.

کوچه‌های قنات ملک

 مادرم آن روز سردرد بود. هر وقت سردرد می‌شد از شدت درد، برخی مواقع بیحال می‌شد. من و خواهرانم بر بالین مادرم می‌نشستیم گریه می‌کردیم.
همیشه نگرانِ از دست دادنِ مادرم بودم. به‌محض اینکه مادرم سردرد می‌شد، لرزه بر اندامم می‌افتاد. اما آن روز حال مادرم طور دیگری بود. با پدرم آهسته چیزی می‌گفت. چندبار گفت: “خدا کریمه.”
به هر صورت معلوم شد برادر بزرگترم در جریان نگرانیِ مادرم است و آن، قرض پدرم به بانک تعاونِ روستایی بود. پدرم نُهصد تومان بدهکار بود. به همین دلیل، هی به خانه کدخدا رفت‌و‌آمد می‌کرد که به نوعی حل کند. بدهی پدرم مرا از مادرم بیشتر نگران کرد. به‌خاطر ترس از به زندان افتادنِ پدرم، بارها گریه کردم.
بالاخره، برادرم حسین تصمیم گرفت برای کارکردن به شهر برود تا شاید پولی برای دادن قرض پدرم پیدا کند. او با گریه مادرم بدرقه شد. رفت. پس از دو هفته بازگشت. کاری نتوانسته بود پیدا کند. حالا ترسم چند‌ برابر شده بود.
تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی، قرض پدر را ادا بکنم. پدر و مادرم هر دو مخالفت کردند. من تازه وارد چهارده سال شده بودم؛ آن هم یک بچه ضعیف که تا حالا فقط رابُر را دیده بود.

سمت راست شهید احمد سلیمانی نفر وسط حاج قاسم

 اصرارِ زیاد کردم. با احمد و تاجعَلی که مثل سه برادر بودیم، با هم قرار گذاشتیم. راهی شهر شدیم، با اتوبوس مهدی‌پور در حالی که یک لحاف، یک سارُق نان و پنج تومان پول داشتم. مادرم مرا همراهِ یکی از اقواممان کرد. به او سفارشِ مرا خیلی نمود.
اتوبوس، شب به شهر کرمان رسید. اولین بار ماشین‌هایی به آن کوچکی می‌دیدم (فولِکس، پیکان). محو تماشای آنها بودم که اتوبوس روی میدان باغ ایستاد. همه پیاده شده بودند، جز ما سه نفر. با هم پیاده شدیم.
گوشه میدان نشستیم. از نگاه آدمهایی که رد می‌شدند و ما را نگاه می‌کردند، می‌ترسیدیم. مانده بودیم کجا برویم. خانه عبدالله تنها نشانیِ آشنای ما بود؛ اما من و آن دو، نه بلد بودیم سوار تاکسی شویم و نه آدرس می‌دانستیم.
نوروز که مادرم ما را با او فرستاده بود، جلوی یک ماشین کوچک نارنجی را گرفت، گفت: “تاکسی، تهِ خواجو.”
کمتر از چند دقیقه آخرین نقطه شهر کرمان بودیم. از تاکسی پیاده شدیم و بر اساس راه بلدی نوروز به سمت خانه عبدالله راه افتادیم. به سختی می‌توانستم کوله‌ام را حمل کنم. به‌هر‌صورت به خانه عبدالله رسیدیم.
سه‌چهار نفرِ دیگر هم از همشهری‌ها آنجا بودند. عبدالله به خوبی استقبالمان کرد. با دیدن عبدالله سعدی گُل از گُلمان شکُفت. بوی همشهری‌ها، بوی مادرم، فامیلم، بوی دِه را استشمام کردم و از غربت بیرون آمدم.

حاج قاسم و پدر شهید تاجعلی سلیمانی

 همه معتقد بودند کسی به من و تاجعَلی کار نمی‌دهد. احمد در خانه یک مهندس مشغول به کار شد. شب، سیری نان و ماست خوردیم و از فردا صبح شروع به گشت برای کار کردم.
علیجان که زودتر آمده بود راهنمای خوبی بود. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاه را می‌زدم و سوال می‌کردم: “آیا کارگر نمی‌خواهید؟” همه یک نگاهی به قد کوچک و جُثّه نحیف من می‌کردند و جواب رد می‌دادند.
آخر در یک ساختمانِ در حال ساخت وارد شدم. چند نوجوان و جوانِ سیاه چُرده مثل خودم، اما زِبِل و زرنگ مشغول کار بودند. استادعلی که از صدا زدن بچه‌ها فهمیدم نامش “اوستا علی” است، نگاهی به من کرد و گفت: “اسمت چیه؟”
گفتم: “قاسم”
– چند سالته؟
گفتم: “سیزده سال”
– مگه درس نمی‌خونی؟
– ول کردم.
– چرا؟
– پدرم قرض دارد.
اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم، جلوی چشمم آمد. اشک بر گونه‌هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم: “آقا، تو رو خدا به من کار بدید!” اوستا که دلش به‌رحم آمده بود، گفت: “می‌تونی آجر بیاری؟” گفتم: “بله” گفت: “روزی دو تومان بهت می‌دم؛ به‌شرطی که کار کنی.” خوشحال شدم که کار پیدا کرده‌ام.
اوستا صدایش را بلند کرد: “فردا صبح ساعت هفت، بیا سرِ کار.” گفتم: “فردا اوستا؟” یادم آمد شهری‌ها به “صبح” می‌گویند “فردا”. گفتم : “چشم.” خوشحال به سمت خانه عبدالله، استراحتگاه محلی‌ها، راه افتادم. خبرِ کار پیدا کردن را به همه دادم.

حاج قاسم و دوستش علیخان

 صبح راه افتادم. نیم ساعت زودتر از موعدِ اوستا هم رسیدم. کسی نبود. پس از بیست دقیقه، یکی دیگر از شاگردها آمد. کم‌کم سر و کله اوستا پیدا شد. شروع کردم به آوردن آجرها از پیاده‌رو به داخل ساختمان. دست‌های کوچکِ من قادر به گرفتن یک آجر هم نبود! به هر قیمتی بود، مشغول شدم. نزدیکی‌های غروب اوستا دو تومان داد و گفت “صبح دوباره بیا.”
شش روز بود از بعدِ طلوع آفتاب تا نزدیک غروب آفتاب، جلوی درِ ساختمان نیمه‌سازِ خیابان خواجو مشغول کار بودم. جُثّه نحیف و سنِّ کمِ من طاقت چنین کاری را نداشت. از دست‌های کوچک من خون می‌ریخت. عصر پس از کار، اوستا بیست تومان اضافه داد و گفت: “این مزد هفته تو.”
حالا قریب سی تومان پول داشتم. با دو ریال، بیسکویتِ مینوی کوچک خریدم و پنج ریال هم دادم چهار تا دانه موز خریدم. خیلی کِیف کردم. همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می‌خوردم. حتی خوردن آن را هم از آن جوانی که به دست اوستا آجر بالا می‌داد، یاد گرفتم.
عبدالله معتقد بود من نمی‌توانم این کار را ادامه بدهم. باید به‌دنبال کار دیگری باشم. یک بار پولهایم را شمردم. تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادرم افتادم و خواهران و برادرانم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم. در حالت گریه به خواب رفتم.

حاج قاسم در حال خواندن نماز در حرم امام رضا(ع)

 صدای اذان بلند شد. از دوران کودکی نماز می‌خواندم؛ اگرچه خیلی از قواعدِ آن را درست نمی‌دانستم. صدای نماز پدرم یادم است، همراه با دعای پس از سجده که پیوسته زمزمه می‌کرد:
الهی به عزّتت و جلالت، خارم مکن
به جرم گُنَه شرمسار مکن
مرا شرمساری به روی تو هست
مکن شرمسارم مرا پیشِ کس
نماز خواندم. به یاد زیارتِ “سیدِ خوشنام پیرِ خوشنامِ” دِهمان افتادم از او طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی گیرم آمد، یک کله قند داخل زیارت بگذارم.
صبح به‌اتفاق تاجعَلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی می‌رسیدیم سَرَک می‌کشیدیم: “آقا، کارگر نمی‌خواهی؟” همه یک نگاهی به ما دو تا می‌کردند، مثل دو تا کَرِه شیر نخورده؛ ضعیف و بدون ریخت! می‌گفتند: “نه!”
یک کبابی گفت: “یک نفرتان را می‌خواهم، با روزی چهار تومان.” تاجعَلی رفت و من ماندم. مجدّد پرس‌وجو شروع شد.
حالا سه روز بود از صبح تا شب به هر درِ بازی سرمی‌زدم. بعضی درها که یادم می‌رفت، چند بار سوال می‌کردم. رسیدم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. یکی یکی سوال کردم. اول قبول می‌کردند. بعد از یک ساعت رد می‌کردند!
به آخرِ خیابان رسیدم. از پله‌های یک ساختمان بالا رفتم. صدای همهمه زیادی می‌آمد. بوی غذا آن چنان پیچیده بود که عَن‌قریب بود بیفتم. سینی‌های غذا روی دست یک مرد میان‌سال تندتند جابه‌جا می‌شد.

نوجوانی حاج قاسم در محل کارش

 مرد چاقی پشت میز نشسته بود و پول می‌شمرد. یک دسته پول! محو تماشای پول‌ها بودم و شامه‌ام مَست از بوی غذا. مردِ چاق نگاهی کرد. با قدری تندی سوال کرد: “چه کار داری؟” با صدای زار گفتم: “آقا، کارگر نمی‌خواهی؟” آنقدر زار بودم که خودم هم گریه‌ام گرفت.
چهره مرد عوض شد. گفت: “بیا بالا” از چند پله کوتاهِ آن بالا رفتم. با مهربانی نگاهم کرد. گفت: “اسمت چیه؟”
گفتم: “قاسم”
-فامیلی‌ت؟
-سلیمانی
-مگه درس نمیخونی؟
-چرا آقا ولی می‌خواهم کار هم بکنم.
مرد صدا زد: “محمد، محمد، آمحمد.” مرد میانسالی آمد. گفت: “بله، حاجی” گفت: “یک پرس غذا بیار.” چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آورد. اولین بار بود می‌دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلو خورشت سبزی می‌گویند. گفت: “بگذار جلوی این بچه.”
طبع عشایری‌ام و مِناعت طبعِ پدر و مادرم اجازه نمی‌داد اینجوری غذا بخورم. گفتم: “نه ببخشید! من سیرم” در حالی که از گرسنگی و خستگی نای حرکت نداشتم. حاجی که بعداً فهمیدم حاج محمّد است، با محبّت خاصی گفت: “پسرم، بخور.” ظرف غذا را تا تَه خوردم و یک نوشابه پِپسی که در شهر دیده بودم سرکشیدم.
حاج محمد گفت: “می‌تونی کار کنی و همین‌جا هم بخوابی و غذا بخوری. روزی پنج تومان به تو می‌دهم. اگر خوب کار کردی، حقوقت را اضافه می‌کنم.” برق از چشمانم پرید. از زیارت “سیدِ خوشنام پیرِ خوشنام” تشکّر کردم که مشکلم را حل کرد.

حاج قاسم در حرم حضرت عباس(ع)

 وسایلم را از خانه عبدالله به هتل کسری منتقل کردم و شروع به کار نمودم. حالا شش ماه می‌شد که کار می‌کردم. دلم برای مادرم و خواهر و برادرانم لَک می‌زد. برای درآمد بیشتر یک آبمیوه‌گیری هم خریدم و شروع کردم در پیاده‌رو آبمیوه‌گیری کردن.
مسافرانی که آنجا می‌آمدند، با دیدن من و سنِّ کمم متعجّب می‌شدند. برخی اصرار داشتند داوطلبانه هزینه تحصیلم را بدهند. یک‌بار دو زنِ مُحَجّبه آمدند. سِنّی از آنها گذشته بود. آن روزها زنانِ با حجاب کم بودند.
یکی از خانم‌ها از من که بچه بودم، رو می‌گرفت. گفت: “پسرم، اسمت چیه؟” گفتم: “قاسم” گفت: “قاسم جان، میای با من تا کمکت کنم دَرست رو تموم کنی؟” اصرار زیادی کرد. گفتم: “نه! با همین کارکردن می‌تونم درس هم بخونم.”
جمعه‌ها با احمد، تاجعَلی و علیخانی دور هم جمع می‌شدیم. شب، آهسته پولهایم را شروع به شمردن کردم: همه دوتومانی و تعداد زیادی هم دوریالی، پنج‌ریالی و ده‌شاهی بود. سرجمع ۱۲۵۰ تومان! از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم.
موفق شدم پس از پنج ماه، هزار تومان برای پدرم پول بفرستم. شاید بزرگترین پیروزی و موفقیت من تا آن روز بود. بالاخره موفق شدم قرض پدرم را اَدا کنم.

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *