تمام زمستان تا ماه دوم بهار، همهی چشم ما به جَوال گندمها بود که یکی پس از دیگری تمام میشدند. مادرم به شدت مراقب بود که دچار مشکل نشویم؛ لذا برای برکت گندمها بعضی وقتها مقداری کُرد (نخود سبز) داخل گندمها میکرد. هفتهای یکی دو بار هم وسط آنها، نان سیلک (اَرزن) میپخت و به ما میداد که نانِ فقیرترین مردم بود.
در عین حال، در همین نداری، روزی نبود خانه ما خالی از مهمان باشد. سالی دو سه بار هم برنج میخوردیم که اصطلاحاً به آن “قبولی” میگفتند. کسی آش به تنهایی نمیپخت؛ اما زنهای عشیره که همه عموزاده و داییزاده و خالهزاده بودند، با هم روی هم جمع میکردند و برای باریدن باران یا در ابتدای فصل کوچ، نذر “سیدِ خوشنام، پیرِ خوشنام” آش نذری میپختند که حسابی خوشمزه بود. بعضی زنهای فامیل هم کله قندی نذر میکردند داخل زیارت میگذاشتند؛ ما هم میرفتیم کله قند را برمیداشتیم و میخوردیم!

حاجی رفیع که نفهمیدم اصل و نسب او از کجا بود، یک ده کوچک داشت. سالی یک بار در روز عاشورا حلیم میپخت. سه چهار دیگِ بزرگ، پر از حلیم، بار میکرد. تمام دِهات اطراف، هر یک با بادیه (کاسه بزرگ پیمانه) یا دیگ، به سمت خانه حاجی روانه میشدند و حلیم دریافت میکردند. جد مادری من، حاج عبدالخالق، با اسب و الاغ از همین جا تا مکه رفته بود و یک سالِ تمام سفر او طول کشیده بود.
بعضی سالها هم که خیلی سخت بود و گرسنگی خیلی را به تنگ میآورد، به خوردن سبزیهای وحشی رو میآوردند. در همسایگی ما خانهای بود که آه در بساط نداشت؛ مادرم که نان میپخت، بچههای او میایستادند به تماشا. هنوز ایستادنِ آن دو دختر در ذهنم مجسّم است. مادرم چند دسته نان به آنها میداد و این عمل هر روز تکرار میشد. بعضی وقتها هم برادرم حسین ناراحت میشد و آنها را دعوا میکرد؛ اما گرسنگی باعث میشد تکان نخورند تا دستههای نان را دریافت کنند!

…کُماجدونِ سیاه مادرم کنار آتش بود که نشان از پخته شدن غذا میکرد. بوی خوشِ آن، شامه ام را تحریک می کرد. از بوی غذا میفهمیدم چیست: عدس پلوی مادرم حرف نداشت! سالی چند بار بیشتر برنج نمیخوردیم؛ شانس ما وقتی بود که مهمان داشتیم.
سید محمد آمده بود. سید روضه میخواند. سالی سه تا چهار ماه خانه ما میماند. بهترین غذا مال او بود. پدر و مادرم خیلی به او احترام میکردند. با آمدن سید، ماها سیر میشدیم. با پدرم رفیق صمیمی بود. بعد از این که خرش را آب بُرد، دیگر کمتر خانه ما میآمد.

آن روز خیلی توجه نداشتم؛ بعداً فهمیدم در عشیره بزرگ ما هیچ کس مثل مادر و پدرم مهمان نواز نیستند. همیشه در خانه ما مهمان بود؛ در حالی که من و چهار خواهر و برادرِ دیگرم که دو تای آنها از من بزرگتر بودند، همیشه چشممان به جَوالِ آرد بود.
مادرم خیلی دقت میکرد. بعضی وقتها داخل آردِ گندم ها، آردِ جو و کَرو هم قاطی میکرد. بعضی وقتها هم که مهمان نداشتیم، در هفته یکی دو وعده نان اَرزن میپخت. آن روزها نان جو و اَرزَن نانِ فقرا بود. امروز بالعکس است؛ اگر پیدا شود، شاید نان اَرزن و جو از نان گندم هم گرانتر باشد. به هر صورت، به دلیل اعتقادی جدّی که در خانهمان وجود داشت که “مهمان حبیب خداست”، هرگز یادم نمیآید که اخمی یا بیتوجهی شده باشد.

عمده مهمانها غریبه بودند که در راه، به سمت روستاهای دیگر، ظهر به محلِ ایل ما میرسیدند و درخواست چای داشتند: چای با هِل و قَلَمفُر(میخک)؛مادرم که به ما اصلاً نمیداد. معرکه بود! بعد هم اگر نزدیک ظهر بود ناهار یا شام میخوردند: بعضاً نان و ماست یا نان و گوره ماست (مخلوط شیر و ماست) یا تخم مرغ یا آب گرمو(اشکنه). اگر مهمان خیلی مهم بود برای او خروس میکشتند و پلو بار می گذاشتند.
زنی بود به نام حُسنیه که از عشیره ما بود. زنی تقریباً پنجاه ساله که ظاهراً مرضِ سِل داشت. همه او را رها کرده بودند. پدرم رفت او را به پشت خود کرد و آورد خانه ما. چهار سال مادرم از او پذیرایی میکرد تا حُسنیه از دنیا رفت. هرگز ندیدم مادرم یا پدرم در این مورد بگومگویی داشته باشند.
به هر صورت، مادرم برای هم دو نفر یک بشقابِ کاملاً سر خالی برنج کشید؛ اما برای پدرم و سیّد محمد بشقاب پُرِ پُر بود. سیّد به مادرم اعتراض کرد؛ به مادرم میگفت: “خوار(خواهر) چرا این را شریکِ منِ پیرمرد کردی؟ الان همهاش را میخورد!” به هر صورت سیرِ سیر خوردیم.





