نیمه برهنه (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۱)

عکس کودکی حاج قاسم

 پس از مراسم خواستگاری، مادرم در سنّ چهارده سالگی به عقد پدرم در می‌آید. معمولاً مدت عقد در عشیره، تا دو سال هم طول می‌کشید و به هر صورت این دو با هم ازدواج می‌کنند.
جهانگیر نقل می‌کند: “در روزِ عروسیِ پدرت، او سوار بر شتر بود. شتر در رَفت و فرار کرد و داماد هم سوار بر آن! پس از مدتی توانستند شتر را که داماد بر پشت آن سوار بود، بازگردانند.”
در دورانِ اولِ زندگی مشترک، پدرم زندگی خیلی فقیرانه‌ای داشته است؛ اما آرام آرام صاحب دامهایی می‌شود، به نحوی که بعضی وقت‌ها یک یا دو چوپان داشته است.
اولین ثمره زندگی آنها دختر می‌شود که در سن سه سالگی به دلیل سیاه سرفه فوت می‌کند. پس از مدتی کوتاه، خواهرم هاجر و بعد برادرم حسین متولد می‌شوند و سپس من در سال ۱۳۳۷ به دنیا آمده‌ام.

عکس کودکی حاج قاسم

 در زمستان بسیار سردی، دچار مریضی سرخچه می‌شوم. پدر و مادرم امیدی به شفایم پیدا نمی‌کنند. از کلیه داروهای محلی بهره می‌گیرند؛ اما اِفاقه نمی‌کند. بنا به قول پدرم، در حالی که برف تا بالای زانو بود، مرا بر پشت مادرم می‌بندند و به سمت رابُر جهت معاینه دکتر حرکت می‌کنند. به هر صورت پس از مدتی مشیت خداوند این گونه می‌شود که زنده بمانم.
علاقه من به مادرم و شاید هم علاقه متقابلِ مادر به من موجب می‌شود که من به جای دو سال، سه سال شیر بخورم. روز جداییِ من از سینه پُر مهر مادرم روزهای سختی بود. آرام آرام از بغل مادر به چادرِ بسته شده به پشت او منتقل می‌شوم. بعضی وقت‌ها از صبح تا ظهر روی پشت او، داخل چادر بسته شده قرار داشتم و او در تمام این حال، در حال کار کردن بود یا درو می‌کرد یا بافه جمع می‌کرد یا خانه را رُفت و روب می‌کرد و یا گله را می‌دوشید یا غذا و نان می‌پخت و من چه آرامشی در پشت او داشتم! همان جا می‌خوابیدم؛ به نظرم مادرم هم از حرارت من آرامش داشت.

حاج قاسم و مادرشان

با راه افتادن، کار کردن من هم شروع شد. دنبال مادرم راه می‌افتادم. با پای برهنه یا با کفش‌های لاستیکی که مادرم از پیله‌ورهای دوره‌گرد با دادن مقداری کُرک یا پشم می‌خرید. مثل جوجه اُردکی دنبال او می‌رفتم. در روز چند بار زمین می‌خوردم یا خار در پاها و دست‌هایم فرو می‌رفت! پیوسته از سرپنجه‌های پایم خون می‌چکید و مادر آرام آرام با سوزن خیاطی، خارها را از پایم در می‌آورد و با اُشتُرَک محل زخم‌ها را مرهم می‌گذاشت.

 عاشق فرارسیدن بهار بودم. زمستانِ ما بسیار سخت بود. پیراهن پلاستیکی که به آن ” بشور و بپوش” می‌گفتیم و ایران زنِ کِرامت آن را می‌دوخت، بدون هرگونه زیرپوش یا روپوش به تن ما بود. بعضی وقت‌ها از شدت سرما، چادرشب یا چادر مادرمان را دورمان می‌گرفتیم. مادرم با چارقد خودش دور سرم را محکم می‌بست که به تعبیر خودش، باد توی گوش‌هایم نرود. از شدت سرما دائم در حال دندان گریچ بودیم. مادرم زمستانها مقداری مائده خشک شده که مثل سنگ بود ( شلغم پخته شده خشک شده) به ما می‌داد. جویدن یک شلغم نصف روز طول می‌کشید. مقداری شیشت (سنجد) و گندم برشته و مغز هم، بعضی وقت‌ها می‌داد و بعضی وقت‌ها نمی‌داد. عمدتاً زمستانها من و خواهر و برادرانم سیبو(سیب زمینی) زیر آتش چال می‌کردیم، می‌پختیم و می‌خوردیم.

کوچه‌های روستای قنات ملک

 به محضی که آسمان باز می‌شد به سمت آفتاب می‌رفتیم و کنار خانه صمد که بَرِ آفتابیِ خوبی داشت رو به آفتاب، خودمان را گرم می‌کردیم. کم کم که بزرگ شدم، زمستانها بازیِ ما، برف بازی و کاگو بازی(قایم باشَک بازی) بود. حسین جلالی از زردلو می‌آمد و با بچه‌ها بازی می‌کرد؛ با بیرحمی، همه را می‌زد! برای فرار از زمستان و سردیِ شدید آن و سختی، ما در آرزوی فرارسیدن فصل بهار بودیم.
بهار برای ما فصل نعمت بود: اولاً فرار از سرمای جانسوز زمستان و دوم اینکه فصل کوچ ما بود. به محض اینکه نوروز تمام می‌شد، پس از اتمام سیزده که زنها معتقد بودند نحس است، ایل ما کوچ می‌کرد به سمت ارتفاعات تَنگَل: جنگلی تُنُک با بادام‌های وحشی که در فصل بهار چادرکَن می‌شد و باغ بزرگی در تَنگَل که انواع میوه‌ها را داشت. دره عمیق و سرسبز و پر از گردوی بُندَر که از شدت در‌هم تنیدگیِ درختان گردو، آفتاب داخل آن نمی‌افتاد و ده‌ها چشمه سارِ آب از دره‌های کوچک آن جاری بود و رودخانه کوچکی را تشکیل می‌داد. بیدهای بسیار بلند و سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ، سایه بسیار بزرگی درست می‌کرد.

حاج قاسم در ارتفاعات تَنگَل

 مادرم پَلاس(سیاه چادر) را لب جوی آب می‌زد و جُغ‌ها را می‌کشیدند. صدای شُرشُر و غَلتان آب که از وسط چادر سیاه ما عبور می‌کرد، صفایی می‌داد؛ اگرچه فقر و زحمت زیاد، فرصت درک این صفا را نمی‌داد. بهار فصل شیر و ماست، صدای بع‌بع کَرِه‌ها و برّه‌ها و شُرشُرِ دوشیدن بُزها و میش‌ها بود. زن‌های فامیل که همه چادرهایشان به هم چسبیده بود و باده‌های پر از شیر را حمل می‌کردند، آن چنان مراقبت می‌کردند که چکه‌ای از آن بر زمین نریزد. آنها که شیر کم داشتند، “شیر پیمانه” با هم می‌کردند؛ یعنی مثلاً چند روز، ظرف شیری را می‌دادند، بعد سر جمع، پس از چند روز ظرف شیر بزرگی می‌گرفتند. این عموماً در اوایل تابستان که بُزها شیرشان کم می‌شد اتفاق می‌افتاد. آن وقت، ظهر که از مادرم ماست طلب می‌کردیم می‌گفت “نه، ننه! امروز شیرها نوبت خالته” یا “نوبتِ ایران، زنِ مش عزیزه.”
بهار با بچه‌های فامیل علی‌خانی، تاج‌علی، احمد و بچه‌های صمد، پیاده از کوهستان تَنگَل به دِهِ زمستان نشین قَنات مَلِک برای مدرسه می‌رفتیم. ناهار ظهرمان هم بر پشتمان بود که عموماً یک یا دو دسته نان و مقداری مغز یا مغزپنیر بود. برخی مواقع هم یک کُلوی خرمایی که ابراهیم پسردایی مادرم، از گرمسیر با یک سَفت خرما می‌آورد، همراهمان می‌کردند.

حاج قاسم و هم ولایتی‌هایش

  آنچنان با خوشی‌های ساده و عادی و سختی‌ها عادت کرده بودیم که همه این‌ها جزئی از زندگی ما بود و ما به دلیل مشغولیت شَدید و کار کردن‌های پیوسته، نه خوشی را حس می‌کردیم و نه سختی را؛ انگار هر دوی این، جزئی از وجود ما شده بود.
آن روزها حمامی نبود. مادرم قابلمه بزرگ مسی که به آن “دیگ” می‌گفتند را، پر از آب روی آتش حسابی داغ می‌کرد بعد با آب جو، سرد و گرم می‌کرد و جان و سرمان را با صابون رخت‌شویی و برخی وقت‌ها هم با اِشلوم (نوعی گیاه تمیز کننده) می‌شست. کلاً دو دست لباس داشتیم و یک کفشِ پینه کرده لاستیکی. آرام آرام، در سرمای شَدید زمستانی با حالت نیمه برهنه‌ای بزرگ شدیم.

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *