کتاب از چیزی نمیترسیدم ازچیزی نمیترسیدم (از چیزی نمیترسیدم: قسمت ۶) نه ماه از آمدنم میگذشت. حالا دیگر آن نوجوان سیاه سوخته ضعیف نبودم. آبی در پوستم دویده بود و نشاط جوانی را در خودم احساس ۱۰ آذر ۱۴۰۲ بدون دیدگاه
کتاب از چیزی نمیترسیدم مشکل گشا (از چیزی نمیترسیدم: قسمت ۵) شبهای جمعه، من قصه مشکلگشا را برای خانه خودمان و دیگر همسایههای اقوام میخواندم. بعضیها بعد از تمام شدن قصه، نخودچی کشمش و برخیها که ۱۰ آذر ۱۴۰۲ بدون دیدگاه