کتاب از چیزی نمیترسیدم روح و تعصب مذهبی (از چیزی نمیترسیدم: قسمت ۴) بچه بودم، مادربزرگم در خانه ما فوت کرد. زنِ بسیار متدیّن، زیبا و بالابلندی بود. صدای ضجّه مادر و خاله صُغرایم را که در همان ۱۸ آبان ۱۴۰۲ بدون دیدگاه
کتاب از چیزی نمیترسیدم معلّم اول (از چیزی نمیترسیدم: قسمت ۳) تعطیلی مدرسه و دریافت کارنامه قبولیِ ۱۳ برایم اهمیت نداشت. آنچه مهم بود تَرکههای خوابیده در جو بود. هر صبح که چشممان به این میافتاد ۱۸ آبان ۱۴۰۲ بدون دیدگاه