اولین بار که کلمهای بر علیه شاه شنیدم، در سالِ ۵۳ بود. در سالن غذاخوری با علی یزدانپناه مشغول صحبت بودیم. چهارم آبانِ ۵۳ بود، روز تولد شاه. من داشتم شعری را در روزنامه که به مناسبت تولد ولیعهد نوشته شده بود، میخواندم.
دیدم او ناراحت شد. گفت: “شما میدونید همه این فسادها زیرِ سرِ همین خانواده است؟” ناراحت شدم و گفتم: “کدوم فسادها؟” علی از لُختیِ زنها و مراکز فساد حرف زد. حرفهای او مرا ساکت کرد. آن وقت شاه در ذهنم خیلی ارزشمند بود. این حرف مثل پتکی بود بر افکار من!
چند روز گیج بودم علی مسیر خود را به خوبی انتخاب کرده بود. به حاج محمد ایمان داشتم. مرد مُتدَیّنی بود. پیش او رفتم و حرفهای پسرش علی را بازگو کردم. دست گذاشت روی بینیاش. به شدت گفت: “هیس! هیس!” من ترسیدم! نگاه کردم، کسی آنجا نبود. متعجّب شدم. حاج محمد سعی کرد با محبّتِ بیشتر به من، حرفهای علی را فراموش کنم.

روز بعد، حاجی دوباره من را صدا کرد و سوال کرد: “به کسی چیزی نگفتهای که؟” گفتم: “نه.” دَه تومان انعام به من داد. گفتم: “اما میخواهم بدونم علی راست میگه؟ شاه پشتِ سرِ همه این فسادهاست؟”
حاج محمد نگاه به اطراف خود کرد؛ گفت: “بابا، یک وقت جایی چیزی نگی ها! ساواک پدرت رو در میاره.” من با غرور گفتم: “ساواک کیه؟!” دوباره فریادِ “هیس هیسِ” حاج محمد بلند شد. فهمیدم از حاج محمد چیزی نمیتوانم بفهمم.
با علی بیشتر رفاقت کردم. او بیپروا شروع به گفتن مطالبی کرد که برایم غیر قابل باور بود: از زن شاه، خواهران شاه… . گفتههای علی یزدان پناه، پسر حاجی که تُپل مُپل هم بود، همه افکار مرا دستخوش دوگانگیِ فوق العادهای کرد.
مدتها بود به این فکر بودم. شبی در خانه با احمد مشغول صحبت بودیم. بهرام فرجی که پدرش پسر داییِ پدرم بود، آنجا بود. دیدم بهرام هم حرفهایی شبیه حرفهای علی یزدان پناه میزند؛ اما نه از فساد شاه، بلکه از ظلم شاه که: مردم را میگیرند، زندانی میکنند و میکُشند.
شاه اجازه نمیدهد روضه امام حسین(ع) خوانده شود. من که از کودکی با روضه امام حسین(ع) رشد کرده بودم و از اول سال تا مهرجان، فصل کوچ ایل، در انتظار روضهخونیها بودم، با صدایِ بلند گفتم: “غلط میکنه!” با این کلمه، رنگ بهرام مثل گچ سفید شد. با دستپاچگی گفت: “میخواهی بگیرنِمون؟”

سال ۵۳ از کار در هتل بیرون آمدم. به دنبال یک شغل تخصصیتر بودم. با دو جوانِ سرامیک کارِ اهل تهران که بچه نازیآباد بودند، آشنا شدم. هر دو به شدّت مذهبی و ضدّ شاه بودند.
اصرار کردند با آنها کار کنم. شش ماه با آنها مشغول به کار شدم. کم کم فهمیدم عضو سازمان مجاهدین هستند. اصرارِ زیادی داشتند مرا با خود همراه کنند. اخلاقِ خوبِ آنها اثر زیادی بر من گذاشت.
اما در همین اَثنا، به تبِ مالت دچار شدم. مجبور شدم در بیمارستانِ راضیه فیروز دو هفته تحت درمان قرار بگیرم. در این مدت، آنها به تهران بازگشتند.
پس از مرخصی از بیمارستان، با کمک فردی به نام شفیعی که مدیر کلّ آب استان کرمان بود، به سازمان آب رفتم و در بخش کُنتور خوانی مشغول شدم.

سال ۵۴ بود. من و احمد برای کمک به پدرانمان، دو برادرِ خودمان، سهراب و محمود را که هم سن و سال هم بودند، پیش خودمان آوردیم. حالا پنج نفر در یک اتاق بودیم که هم اتاق خواب بود، هم آشپزخانه و انباری و همه چیز؛ همین یک اتاقِ آسیه خانم بود.
پیرزن کسی را نداشت. ما به او هم غذا میدادیم. البته احمد بیش از من به پیرزن توجه میکرد. اتاق کناریِ ما هم یک خانم فقیرِ دیگری به نام معصومه، با فرزند یتیمِ خود، زندگی میکرد.
احمد به پسرِ او هم درس میداد. همیشه مهدی سرِ سفره ما مهمان بود. شب که دورِ هم جمع میشدیم، شروع به کشتی گرفتن میکردیم. من و احمد هم سن و سال و هم زور بودیم. بعضی شبها تا نیمههای شب با هم گلاویز بودیم. البته هرگز دعوایمان نشد.

سالهای ۵۵ بود. رفت و آمدم به مسجد جامع که آن وقت آیت الله صالحی در آن نماز میخواند و مسجد قائم به خاطر درس قرآن آقای حقیقی و تکیه فاطمیه که تقریباً پاتوق ثابت من بود، برقرار بود.
در اواخر سال ۵۵ یک روحانی به نام سیدرضا کامیاب به کرمان آمد و در مسجد قائم مشغول بحث شد. تعداد کمی افراد در جلسه او شرکت می کردند.
جلسه او جلسه محدودی بود. از حرفهای او که خیلی پوشیده حرف می زد، چیزی نمی فهمیدم. فقط میدانستم او ضد شاه است. سه جلسه شرکت کردم.
…ورزش و اعتقاد به ودیعه گذاشته دینی، از پدر و مادرم باعث شد بهرغم شدت فساد در جامعه، اما به سمت فساد نروم. حرفهای حاج محمد و آقا سید مجتبی تاثیر زیادی بر من گذاشت.





