بی‌قراری (از چیزی نمی‌ترسیدم: قسمت ۱۲)

حاج قاسم سلیمانی

 مسجد جامع پاتوقِ ثابتم بود. یادم نمی‌آمد کِی ناهار و شام می‌خوردم. دیگر سازمان آب نمی‌رفتم به اسم اعتصاب، از رفتن سرِ کار خودداری می‌کردم.
داخل مسجد تعدادی جوان شعاری شروع کردند: “زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی. جان فدا می‌کنیم در رَهِ آزادگی. زیر و رو می‌کنیم سلسله پهلوی … مرگ بر شاه. مرگ بر شاه… ای شاه خائن، آواره گردی. خاکِ وطن را ویرانه کردی.”

مبارزات قبل از انقلاب

 در دِه ما هم، خانواده ما و مشهدی عزیز و پدرِ احمد، ضدّ شاه شده بودند. برادر بزرگم هر شب بی‌بی‌سی را گوش می‌داد.
روز عاشورای ۵۷ ژاندارمری (پاسگاه رابُر) به اتفاق کدخدا، جلوی خانه ما با ساز و دُهُل و “جاوید شاه” سعی کردند پیام بدهند به پدرم که: “در خطرید!”
برادر بزرگم، حسین، دچار مشکل روحی شدید شد و شوک‌زده بود از اینکه آنها در روز عاشورا این کار را کرده بودند. دائم تکرار می‌کرد که: “اینها در روز عاشورا این کار رو کردند.” و چشم بر زمین می‌دوخت و گریه می‌کرد. همه فکر می‌کردند او دیوانه شده است.
به دِهمان برگشتم. وضع برادرم نگرانم کرد. با او در مورد انقلاب و اینکه شاه در حال سقوط است و اخبار شهرها حرف زدم.
سه روز با او بودم. او را از خانه بیرون بردم. اخبار را به او می‌دادم و مُدام حرف می‌زدم. از روز سوم، حالش به وضع اول برگشت. به او توصیه کردم فعلاً اخبارِ بی‌بی‌سی را گوش ندهد.

حاج قاسم و برادر بزرگترشان

 مجدّداً به کرمان برگشتم. مادرم نگران بود. به کرمان آمد. او نگرانِ برادرِ کوچکم بود که کشته شود. مرا قسم داد که وارد درگیری نشوم. اتفاقاً حضور مادرم مصادف بود با اوج گرفتن انقلاب.
احمد توکلی شهید شده بود. به دنبال سلاح می‌گشتم. اول یک اسلحه اَلَکلی خریداری کردم. فایده‌ای نداشت. بعد به دنبال خَلع سلاح یک پاسبان که با یکی از دوستانم دوستی داشت، افتادم.
قبلَنا او را دیده بودم. یک کُلت رُوِلوِر بر کمر داشت. احساس می‌کردم زورم به او می‌رسد. به خاطر ورزش، غرور جوانی و بی‌باکی‌ای که انقلاب به ما بخشیده بود، برای درگیری با پلیس، دیگر ترسی به هیچ وجه در خودم احساس نمی‌کردم.

سردار حاج قاسم سلیمانی

 با دوستم فتحعلی نقشه‌ای برای خَلع سلاح او کشیدیم: بنا شد او را به هتل دعوت کنیم. با ضربه‌ای که به سرِ او می‌زنم، او را بیهوش کنیم و اسلحه او را برداریم. به هر صورتی این کار میسّر نشد.
سه ماه بعد، یک کُلت رُوِلوِر با آرم شاهنشاهی کسی از راوَر به قیمت پنج هزار تومان برایم آورد. نیاز به آموزش نداشت. شبیه همان کُلت مَشقی بود که داشتم.
پس از تشییع حسن توکلی، مراسم او را در مسجد مَلِک (امام خمینی امروز ) گرفتیم. جمعیت زیادی بود.

مراسم تشییع شهید حسن توکلی

 نیروهای شهربانی با تعداد زیادی از افرادی از اطراف کرمان که گفته می‌شد باغینی هستند، در خیابان جولان می‌دادند و به نظر می‌رسید به سمت مسجد در حرکت‌اند. خبر را به مسجد دادم.
ستون آنها که به سمت مسجد پیچید، چشمم به یک کامیون آجر افتاد. با دوستم حسن با آجر، به سمت آنها حمله کردیم. لذا درگیری قبل از مسجد آغاز شد. پلیس وارد شد. اول تیرِ مَشقی می‌زد؛ بعداً شروع به زدن تیرِ جنگی کرد.
وقتی تیر می‌زد، همه فریاد می‌زدند: “مَشقیه! مَشقیه!” کم‌کم تیرهای جنگی به وسط آمد.
لحظاتی بعد، سه نفر بر زمین افتاد: شهید دادبین، نامجو،… که در دَم شهید شدند. تا ساعت یک بامداد با پلیس در خیابان و کوچه‌های اطراف و مسجد زد و خورد داشتیم.
بی‌پایان

اشتراک گذاری در:

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *