تعطیلی مدرسه و دریافت کارنامه قبولیِ ۱۳ برایم اهمیت نداشت. آنچه مهم بود تَرکههای خوابیده در جو بود. هر صبح که چشممان به این میافتاد که یک بغل ترکه بید داخل جوب خوابانده شده، رعشه بر انداممان میانداخت.
یک روز صبح، مدیر مرا از صف بیرون کشید. گفت پشت دستهایم را نشان بدهم؛ دادم. شروع کرد به زدن با ترکه خیسانده در جوی آب. پدرم که برِ آفتاب نشسته بود، صدای گریه مرا شنید، فاصله مدرسه تا خانه ما چهل قدم بود. صدا زد: “آقای مدیر، این پوستش سیاه است. چرا او را میزنی؟ هر چی بزنی، سفید نمیشود!”
آنوقت، مدرسه ما پسرانه و دخترانه مشترک بود. خواهرم آذر و برادرم حسین هم با من بودند. وقتی معلم، ما را کتک میزد، خواهرم که خیلی شجاع بود با چوب کوچولویی به معلم حمله میکرد و با گریه به او فحش میداد و میگفت: چرا برادرَما میزنی؟”

روزگار سختی بود. آن سالها زمستانهای سرد و پربرفی بود. پدرم یک جفت چکمه لاستیکی مخصوص زمستان گرفته بود، اما برف از کمرِ من هم بالاتر بود و چکمه هیچ علاجی نمیکرد. ضمن اینکه چون لاستیک بود بر شدّت سرما میافزود! یک روز بهرام فرجی که از گُنجون میآمد، دچار یخ زدگی شد و بیهوش او را به مدرسه آوردند.
بخاری مدرسه مثل اُجاق مادرم، همه ما را دور خود جمع میکرد. انگار میخواستیم این کوره آتش را در بغل بگیریم. سرما، بیرحمیِ مدیر در زدن تَرکه و گرسنگی، همه و همه دست به دستِ هم داده بود.
آقا معلم همه کاره بود. آن وقت سپاه دانش بود. سپاهیِ دانشیها خیلی قدرت داشتند. بعضی وقتها حکم پاسگاه را انجام میدادند. هر سال یک معلم جدید میآمد. بهترین آنها تشکری، اولین معلمِ سال اول دبستانم بود. خیلی مهربان بود.

تازه دادنِ بیسکویت به دانشآموزها باب شده بود و کارتنهای بیسکویت را که خالی میکردند، بوی بیسکویت گرجی حالی به ما میداد که از سینه مادر شیرینتر! وقتی زنگ تفریح، مدیر بیسکویتها را توزیع میکرد چه صفایی داشت. اولین بار بود بیسکویت میخوردم. هنوز شیرینیِ طعم آن را در کام خود دارم.
آقای مدیر عموماً هر شب مهمان یکی از اهالی بود و دانشآموزها موظف بودند اتاقِ او را آبوجارو کنند. به هر صورت، آقای مدیر عظمتی داشت.
سال خوبی بود. به اندازه کافی بهار شده بود. بوتهها همه سبز و زیروبَرِ آنها پر بود از علفها و گلها و لکو. میشها سیرِ سیر بودند. نرها دنبال مادهها میدویدند. صدای زنگوله آنها سرمستشان کرده بود از خوشحالی. از همه درهها نیز آبی شفاف مثل نقره، سرازیر بود.

هوا کاملاً تاریک شده بود. به سمت پَلاسهایمان حرکت کردیم. در تاریکی شب، کفشهای لاستیکیمان که پاره بود و تا حالا چهار بار با اَنبُرِ داغ آن را پینه کرده بودم، در حال لَقزدن در پایم بود. همه سرانگشتانِ پایم، به دلیل برخورد با سنگ شکسته و خونی بود! روزی نبود که خار در پاهایمان نرود. روزها کارمان درآوردن خارها با سوزن بود.
ازجوراب هم اصلاً خبری نبود. سالی دو جفت کفش پلاستیکی داشتیم که با پاچینیِ کتیرا یا گردو، خودمان میخریدیم. پیراهنهایمان هم “بشور و بپوش” بود که خاله کبری میدوخت یا ایران، زنِ کرامت.
هواخنکِ خنک بود و کمی سردی را در بدن نحیفِ خودم، در حالی که تنها یک پیراهن مُندَرس تنم بود، حس میکردم. دره تاریکِ تاریک بود و ما سه بچه ده یازده ساله صدای آوازمان دره را پر کرده بود. صدای کُردی من از همه آنها بهتر بود.

میشها راه خانه را بر اساس غریزه خود بهخوبی میدانستند و سرکش به سمت خانه در حرکت بودند. آن سال پنگ در دره دیدهشدهبود. شایعه بودنِ خرس هم در بالای درختان گردو وجود داشت. سر وصدای اضافی، بیشتر برای ترساندن حیوانات وحشی بود و هم تسلّای خودمان.
از دور صدای فریاد مردان ده را شنیدم. حاج عزیزالله پیشاپیش همه، نگران شده بود و به استقبالمان آمده بود. تَبَر ظریف کَهکُم بَرقه که در هر دعوایی فرق طرف مقابل را میشکافت، همراهش بود. با محبت خاصی گفت: “بچهها، دیر کردید. نگران شدیم” به سختی، نور چراغهای نفتی از داخل چادرها دیده میشد.
گوسفندها براساس غریزه به سرعت تفکیک شدند و هر یک به خانه صاحب خود هجوم آوردند. صدای بع بع برهها منظره زیبایی را بهوجود آورده بود. قدرت خداوند را در این حرکت میدیدم. این حیوانِ بدون شعور را خداوند چگونه به قدر نیاز حقیقی، شعور به او داده است که در تاریکی مطلق، خانه صاحب را و بره خود را با هم تشخیص میدهد.





