بچه بودم، مادربزرگم در خانه ما فوت کرد. زنِ بسیار متدیّن، زیبا و بالابلندی بود. صدای ضجّه مادر و خاله صُغرایم را که در همان نزدیکِ ما خانهشان بود، میشنیدم.
داییام که معلم قرآن بود، در روستای باغشاه زندگی میکرد که به اندازهی یک قیه با ما فاصله داشت. تازه مادربزرگم از دنیا رفته بود. خانه ما یک اتاق با در و پنجره بود؛ که به دلیل طولانی و بدون پنجره بودنِ اتاق، تاریک بود. سقف آن با چوب و شِنگ پوشیده شده بود و بدنه هم خِشت خام بود.
از داخل اتاقی که آشپزخانه، انبار، جای خواب و زندگیِ ما بود، یک در به اتاق دیگری باز میشد که کاهدانِ ما بود. در فصل تابستان، کاه و بیدها را جمع میکردند تا در زمستان که علوفه نبود یا به دلیل برف، گوسفندها نمیتوانستند بیرون بروند به آنها بدهند.

پدرم اهل نماز بود. شاید در آن وقت چند نفر نماز میخواندند؛ اما پدرم به شدت تقیّد به نماز اول وقت داشت. نماز صبح را از روی ستاره و نماز ظهر را از روی سایه تشخیص میداد. البته آن وقت کسی به حمد و سوره کسی کاری نداشت. لذا چه بسا در نماز غلط غلوط زیادی بود.
همانگونه که به نماز تقیّد داشت به حلال و حرام هم همینگونه بود. همه اهل عشیرمان او را به درستی میشناختند. آن وقتها ایشان مشهد رفته بود و به “مشهدی حسن” مشهور بود. زَکات مالش را چه در گندم و جو و چه در گوسفندها به موقع به سیّد محمد میداد.
نکته دیگر که در عشایر محدود یا نایاب بود، این بود که پدرم اهل غُسل بود. حتی در سرمای زمستان در قَنات ده غُسل میکرد! یادم نمیرود که دو بار با مادرم بر سر این موضوعات بحث کرد. یک بار ماه رمضان بود.

ما همه از همان بچگی به ماه رمضان علاقه داشتیم. رادیوِ بزرگ آقای مدیر را روی دو تا چوب میگذاشتند. پشت دیوار ساختمان مدرسه و سحر روشن میکردند. تا سه تا دِه صدای آن میآمد!
آن سال، ماه رمضان تابستان بود و عشیره ما هم پَلاسهای خودشان را کنار جوی آب تَنگَل زده بودند. آب از درِ خانه ما عبور میکرد. صدای غلت خوردن شبانه آن و روشنایی و زلال روز از آن و خُنَکا و پاکیِ خاص آن که از چشمه سارهای پر از برف کوه تَنگَل میآمد، روح هر آدمی را صیقل میداد.
پدرم به مادرم با صدای بلند گفت: “حق نداری به آدمِ بیروزه غذا بدهی” مادرم گفت: “حسن…” که اصطلاح همیشه مادرم به پدرم بود “…من نمیتوانم به مهمان غذا ندهم.” یک بار هم به مادرم توصیه میکرد که ما را با آدمِ بینماز شریک نکن. رفتار پدرم و مادرم و توجه آنها به این مسائل، ما را بدون دانستن حقیقت دین و اصول و فروع آن، علاقهمند به دین کرده بود.
برادرم حسین، عکسهای زیادی از بازیکنان و خوانندهها در همان سیاهیهای کاهگلیِ خانه چسبانده بود. پدرم یک روز همه آنها را پاره کرد. گفت: “اینها مقابل قبله، جلوی نمازم هستند.” برادرم ناراحت شد و کتک مفصّلی هم خورد.

توجه به زیارات و امامزادهها زیاد بود و نیز به آش نذری پختن. آش برای باران از همه مهمتر بود. در تمام عشیره ما اولین گوسفندی که از آنها برّه یا کَرّه نری به دنیا میآورد، آن مال امام حسین(ع) بود. آنرا چهار تا پنج ماه در خانه میبستند و علف میدادند. چاقترین گوسفندشان همان بود.
بعد در ایام فصل کوچ، روضه امام حسین(ع) را میخواندند؛ گوسفند را میکشتند و شام مفصل میدادند. هنوز هم همین رسم حاکم است؛ اما تمام عزاداریِ آنها برای امام حسین(ع) در ایام فصل کوچ یعنی ماه اول پاییز است که فقیر یا غنی، همه همین شیوه را عمل میکردند. چوپان و ارباب، روضه امام حسین(ع) را میگرفتند.
سیدمهدیِ روضه خوان یک ماه تمام، ظهر و شب خانه این و آن روضه میخواند. رانِ گوسفندی به علاوه پنج یا دو تومان پول هم می گرفت.
ایام روضه خوانیها روزهای خوشیِ ما بود. سیرِ سیر میشدیم. بزرگترها بالای مجلس و ماها پایین مجلس مینشستیم. چای میدادند؛ امّا من و برادرانم ، بنا به توصیه پدرم حق نداشتیم هر چیزی که اعتیاد میآورد، بخوریم؛ لذا چای و سیگار ممنوع بود.

…سالهای ۵۵ بود. رفت و آمدم به مسجد جامع که آن وقت آیتالله صالحی در آن نماز میخواند و مسجد قائم به خاطر درس قرآنِ آقای حقیقی و تکیه فاطمیه که تقریباً پاتوق ثابت من بود، برقرار بود.
…بنا به پیشنهاد احمد، پایم به مسجد قائم باز شد که آقای حقیقی آنجا آموزش قرآن میداد و به نوعی ترجمه یا تفسیر قرآن داشت. از مسجد قائم سر از تکیه فاطمیه درآوردم.
در عموم زیارت عاشوراهای صد لعن و صد سلام که عطاخان مدّاح تکیه، قرائت آن را بر عهده داشت شرکت میکردم. در همین سالها فردی روحانی به نام محمودی، در مسجد امام که معروف به مسجد مَلِک بود، منبر میرفت.
جمعیت بسیار زیادی در مسجد پای صحبت او مینشستند. خیلی دلنشین حرف میزد. برای هر سطر از کلمات خود آدرس میداد: سوره فلان، جزء فلان، آیه فلان. به شدّت تحت تأثیر صحبتهای او بودم. آرام آرام روح و تعصب مذهبی در وجودم در حال شکل گرفتن بود.





